بالاخره ایستادی...
عسل مامان، از وقتی که ٧ ماهگی ات رو پر کرده ای و پا توی ٨ ماهگی ات گذاشته ای، خیلی سعی می کردی که نیم خیز بایستی و به خاطر این کارت بعضی مواقع دستت سر می خورد و به زمین می افتادی .
دیروز سه شنبه ( ١/٩/٩٠) از صبح دائما هر جایی دستت می رسید رو می گرفتی و نیم خیز بلند می شدی و چند باری هم به زمین افتادی و گریه ات دراومد
. شب هم مامان جونی و بابا جونی شون خونه ما بودن، موقع شام خوردن دائما کمد رو می چسبیدی و می خواستی که بلند بشی ولی نمی شد:



![]()
بعد از شام که بابا جونی شون رفتن، من و بابایی ناگهان متوجه شدیم که داری خودت رو به کمک پشتی بلند می کنی، بعد از تلاش خودت بدون این که کمکت کنیم تونستی بایستی
و من که از دور داشتم نگاهت می کردم بعد از بلند شدنت یه جیغ بلند زدم و شروع کردم به دست زدن و قربون صدقه ات که تو یه لحظه که صدای جیغ من و شنیدی ترسیدی و به سمت صدای من برگشتی که ناگهان به زمین خوردی ولی خدا رو شکر گریه نیفتادی .
تا آخر شب من و بابایی به هر ترفندی بود چند بار تو رو تشویق برای ایستادن کردیم که دخملی من به کمک در و دیوار موفق می شد که بایسته و ما هم که هر دفعه نسبت به دفعه قبل بیشتر ذوق می کردیم .
آخر شب هم تو رو حموم بردیم
و خانومی بعد از حموم و چند دفعه شیر خوردن به خواب رفت و مشتاقانه منتظر صبح بودم که دوباره ایستادنت رو از نزدیک ببینم...
این هم چند تا عکس از لحظه به لحظه اون اتفاق مهم:



با عرض معذرت توی عکس پایین به خاطر جیغ من ترسیدی و افتادی زمین:

خدا رو شکر با دیدن توپ ها و اسباب بازی هات گریه نکردی و خانوم بودی:


من و بابایی دیشب برای هزارمین بار خدا رو شکر کردیم که فرزندی سالم به ما هدیه داده ...

منتظر قدم های کوچکت می مانیم...


بالاخره ایستادی...
